my seclusion

يتيم مانده.ديگر فرصت گوش دادن به حرف هايش را ندارم.هربار كه نگاهم به چشم هايش مي افتد ، بار ِ سنگين ِ كلمه هاي ناگفته اش را روي قلبم حس مي كنم اما ...چاره اي ندارم جز اين كه فراموش كنم و مثل ِ خيلي وقت ها خودم را به بي رحمي بزنم  و ...بگذرم.دوست ندارم بلايي سرش بيايد اما دست هايم هم به جايي بند نيستند.انگار يك بچه ي نيمه جان توي شكم ام دارم كه با همه ي وجودم مي خواهم زنده بماند و در عين حال...حاضر نيستم به خاطر ِ او خيلي چيزها را از دست بدهم.حس ِ غريبي ست.خيلي وقت بود كه به سراغم نيامده بود. حالا كه  بعد از اين همه مدت پيدايش شده است مي فهمم كه انگار  ...جدانشدني ست. دور نشدني ست...فراموش نشدني...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شايد اين روزها كه بگذرند اوضاع بهتر شود و دوباره بتوانيم ساعت ها بنشينيم و حرف بزنيم و بگوييم كه در دل مان چه هست و چه نيست.شايد اين روزها كه بگذرند دوباره بروم سراغ اش و دست اش را بگيرم و همه ي كوچه ها را زير ِ باران...از زير ِ قدم هايمان بگذرانيم و آخرش هم با هم بستني بخوريم.

دوست دارم كه باشد...آخر مي دانم كه از كنار ِ من جم نمي خورد.شايد چند وقت برود و آن دور دور ها پرسه بزند  اما آخرش بر مي گردد و با آن چشم هاي براق و پر التماس ، جوري به چشم هايم زل مي زند كه ستون هاي بدنم همه مي لرزند و من هم از ترس ِ ريختن ِ ستون ها...نگاه ام را مي دزدم و باز يادم مي رود كه...جدا نشدني ست...

دور نشدني ست...

فراموش نشدني...

 

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
مريم

پیچانده ام به چشم بلایی که هست و نیست/ افتاده ام به ردّ صدایی که هست و نیست/ وقتی گذشتم از برهوت زمین و عرش/ ماندم میان وهم خدایی که هست و نیست/ اینجا نه از برهنگی سایه سوختم/ آیینه ام به رنگ حیایی که هست و نیست/ می دانم اینکه دست به وصلش نمی رسد/ دل بسته ام به داغ وفایی که هست و نیست/ امشب در آستانه اش از هوش می روم/ می بینمش دوباره به جایی که هست و نیست/ شعر از : محمد رفیع جنید