(متن کاملا خصوصی و کاملا تعطيل است.لطفا بعدا مراجعه کنيد)

 

می رومشان بالا!.پله هارا می گویم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

...

می رومشان بالا.نه این که آن ها مرا بالا بروند ، نه.من می رومشان بالا.نه چند تا چندتا.نه دوتا یکی.یکی یکی!.خیلی یکی یکی.نگاهشان می کنم که از پشت ِ چشم هایم خیس و گِل می شوند و بوی خاکشان در می آید...آخر می دانی من گاهی برای این که چشم هایم خشک نشوند آن ها را آب می دهم.درست مثل ِ باغچه.باغچه را اگر آب ندهی می میرد، می خشکد ، ترک بر می دارد.همان طور که باغچه را آب می دهم هم می شود برومشان بالا...پله هارا می گویم!.حال من هم خوب است.از همان خوب های باورنکن و باور بکن...

****

.اِ...چه زود رسیدم.چند تا آمدیم بالا؟.این جا حالا بام است! نیست؟.پشت بام یا روی بام؟.نمی دانم ، آخر من که مهندس ِ راه و ساختمان نیستم.می بینی؟.بام ِ ما حفاظ ندارد.بام ِ ما بزدل و ترسو و مضطرب نیست که حفاظ و نرده و محافظت بخواهد.بام ِ ما هم آزاد است هم بام!.می فهمی چه قدر سخت است این بام ِ ما؟.من گاهی ...نه. بیشتر از گاهی می نشینم کنار ِ بام.این جا .و باهم پایین را تماشا می کنیم.آن وقت ها که پنج سانت بودم، هر وقت می آمدم این جا کنار ِ بام صدایی از پشت فریاد می زد که:" دولّا نشو بچه ، پایین را نگاه نکن .شیطان آدم را پایین می کشد!".یادم هست که همیشه بعد از این حرف دولّا نمی شدم و غیر ِدولّا پایین را نگاه می کردم تا شیطان را ببینم.اما نمی دیدم که.حالا که بیست سانت شده ام گاهی _ نه. کمی بیشتر از گاهی _این جا زانو هایم را بغل می کنم تا نترسند... هر بار پایین را نگاه می کنم." آخر شیطان چرا می خواهی مرا بکشی پایین؟...شیطان...شیطان ...نیستی؟.مرا می خواهی یا نه؟".زانو هایم را که خسته شده اند رها می کنم. با هم لبه ی بامیم.من اصلا نمی ترسم اما سرم گیج می رود..."سر گیجه چیزی غیر از ترس افتادن است؟"...نه بابا این را که من نمی گویم.این را همان میلان کوندرای روی کتاب می گوید.راستی عکسش عجب چشم هایی داشت.اگر این جا بود عاشقش می شدم! تمایل به سقوط...سقوط به تمایل...مایل به سقوط...خط ِ مایل به بام...نمی دانم چرا این ها را بد جوری می فهمم.دلم آن پایین را می خواهد.می خواهم برومشان پایین!.پله ها را که نمی گویم.شیطان را می گویم.من نمی ترسم از هیچ چیز.من حتی از همه چیز هم نمی ترسم، هیچ چیز که چیزی نیست.وااای بس کن.وابستگی عاطفی دیگر چه صیغه ای است؟.من دارم آن پایین را با ولع سِیر می کنم و آن وقت تو آبغوره ی قلب و نوار قلب و طپش قلب ِ دیگران را می گیری؟.دلت خوش است باز؟ گفتم که .دلم آن پایین را می خواهد.می رومشان پایین.نه این که آن ها من را بروند پایین.نه.من می رومشان پایین.حالا؟... حالا که شیطان نیست.شیطان...شیطان...چرا نیستی؟.می آید، عجله نکن.آن پایین زیاد هم بد نیست.یعنی راستش اصلا بد نیست.می دانم.حتما یک چیزی می دانم که می گویم دیگر.تو که بیشتر از من نمی فهمی.می فهمی؟!.می رویمشان پایین.شاید همین زودی ها!...حالا بیا عقب تر تا سرمان گیج نرود.اگر سر گیجه بگیریم نمی توانیم برویمشان پایین...

...

می رومشان پایین.پله ها را می گویم.

 

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
ژینوس

خيلی قشنگ می نويسی دوست من بازم حتماْ بهت سر می زنم.

نسل سوخته

چشمم در اومد با اين زمينه سياه و خط آبی و خاکستری .. پول دوا دکتر رو ازت می گيرم :)

نسل سوخته

شيطنت هم داشتيم :) با دوستای خوب اينجا :)

anahita

مگه قرار بود تاريک باشه....تازه اگه دقت کرده بودی به اندازه کافی تاريکی توش بود

poriia

آرررررررررررره!!//؟؟آواي خالي بين زمين ...و آسمان..//همون كوندرا ميگه..نه!!!!

aidin

بارونک اين متن ويرايش شده بود؟ چرا بارونکی ننوشته بودی حس کردم کتابی .....منم منتظر شيطانم که بياد و باش برم پاينن پایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــين...:(

نسل سوخته

ميشه بگی اينجا که توی اسمش تاريکی نداره ... چرا خودش تاريکه ؟ :)

رزهاي نقره اي

ميرويشان پايين... يكي يكي... سرت گيج ميرود... مي افتي پايين... پله ها را ميگويم... از بامش... از شيطان. حرفهايت را ميگويم. ميرويشان پايين... رازهايت را ميگويم.

Solmaz

آفرين پس بالاخره تصميم گرفتی از پله ها بيای پايين :)